نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟ - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:42
شجریان از دقیقه 2:17 تا 2:44 ترکِ "چرا رفتی" چه جادویی به کار میگیره که قلبم اینطور با شنیدن صداش به لرزه درمیاد؟ ~_~
به کرونا بگو بره - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:42
از جمعه بیرون نرفتم و بیشتر ساعات روز پیش یارام. روی تختم می شینم و فیلم نگاه میکنم. یارا هم جلوم میشینه و "آقای مزرعه دار" بازی میکنه. بازی اینجوریه که با چهارتا مینی فیگور و لِگو قصه ی یه مزرعه رو ت
چند روایت معتبر از این روزهایمان - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:42
+ متاسفانه این روزها که درگیر کرونا و خانه نشینی و قرنطینه ایم، قصه ی خاصی ندارم که برایتان تعریف کنم به جز قصه های خودم و یارا و فیلم و کتابهای دور و برم. حتی حوصله درس خواندن هم ندارم. کتابهای درسی
نامه ای برای آن فرانک - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:42
* این مقدمه برای اون دسته از افرادیه که آن فرانک رو نمی شناسن. آن فرانک دختر یهودی نوجوانی بود که همراه خانواده اش و چند یهودی دیگه برای دو سال طی دوران جنگ جهانی در یک مخفیگاه به نام "ساختمان ضمیمه س
باید چیکار کنم سارا؟ - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
مو از هرجا برُم سر وا بگردانُم تو چیشای خودت سنبل می کارُم . یه خواننده با صدای گرم و تمیزش با لهجه ای که نمی دونم متعلق به کجا بود، توی گوش چپم می خوند. سردم بود و گوشه ی سلف منتظر مریم نشسته بودم. ت
یک شیشه انگور - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
و مثل همیشه، دو نفر دوست بودند. دو دختر با مقنعه و کوله پشتی و تشکیلات. خستگیِ یک روز طاقت فرسا در دانشگاه را با دو ظرف سیب زمینی با سس مخصوص از تن به در می کردند. پشت یکی از میزهای کوچک فودکورت نشست
آذر، آذر - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
اول آذرماه سال نود و شش بود. آقای نخعی بزرگ پای تخته نوشت "آذر". دست خطش کشیده و بزرگ بود و انگار کلمات یک جور رقص عمودی نابجا داشتند. همیشه دست خطش به من اضطراب بی اندازه ای می داد. چندوقت پیش یکی از
حرکت در خلاف جهت جمعیت - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
خانمِ شماره یک: دست کم سی سال را داشت. موهایش را سشوار کشیده و رنگ کرده بود. رنگش انصافا رنگ تک و جدیدی بود. شاید نسکافه ای، ولی خیلی زیباتر از آن. یک کلاه پشمی سفید و سیاه سرش کرده و جلوی در واگن منت
اخوان ثالث میگه - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است بیاه ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هرجا همین رنگ است؟ پ.ن: با احساس بخونید.
بگو چگونه ما وا ندادیم - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
من یه دانشجو هستم. بیست سالمه و از صبح (وقتی هوا هنوز تاریکه) تا شب (وقتی هوا تاریک میشه) توی دانشگاه کلاس دارم. وقتی دانشگاه آزمایشگاه خالی نداره بهمون بده، میگن خودتون برین سر یه کلاس دیگه و وقتی می
ولی انگار نشد - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
یک جور همدردی خاموش میان دختران ناراحتی که در صندلی عقب تاکسی/اسنپ/آژانس نشسته اند و راننده های تاکسی/اسنپ/آژانس که از آینه با تاسف و ترحم و گاهی مهربانی نگاهشان میکنند وجود دارد. انگار که بخواهند بگویند گریه نکن درست می شود. شاید هم صدای موسیقی را بلند کنند و بخواهند بگویند من صدای فین فین تو را نم...
اون روز عصر - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
اون روز عصر خوشحال بودم. ولی بیشتر از اینکه خوشحال باشم، آروم بودم. کلمه ای نداریم که خوشحالی و آرامش رو باهم توصیف کنه؟ اون کلمه رو از صمیم قلبم بهتون تقدیم میکنم. عصری همزمان با مامان و بابا رسیدم خ
بانی عزیز - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
دست نوشته های سال کنکورم را می خواندم. در یادداشت ها و خاطره های آن روزها، هرآنچه می نوشتم خطاب به شخصیتی خیالی تحت عنوان "بانی" و ملقب به صفتِ "عزیز" بود. "بانی عزیز، داشتم فکر می کردم وقتی رتبه ی کن
مادر من زن محکمی است - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 15:36
مادر من زن محکمی است. صبح ها از ساعت پنج بیدار می شود، صبحانه درست میکند، در تاریکی بیدارمان میکند، قیافه های غرغرو و پف آلود ما را تحمل میکند. اگر شب قبل را زیاد بیدار مانده باشم، سرم را میبوسد و میگ
چگونه یک ترم یکی زنده ماند - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 22:04
دچار یک جور بهت و شگفت زدگی شده بودم. یعنی از همان لحظه ای که خبر قبولی بهم دادند تا وقتی که در کانال اطلاع رسانی نوشتند "تمامی کلاس های تئوری و عملی ترم یک این هفته به پایان رسید، خسته نباشید"، من هم
آقای خسته بند - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 16:04
دلم می خواهد بنویسم اما جایی را پیدا نکردم. سال ها بود لپ تاپم را روشن نکرده بودم. احساس کردم کنج اتاق با دلخوری نگاهم می کند. برش داشتم و گفتم الهی قربانت بروم که غریب افتاده ای آنجا و مدت هاست که سم
این یک ماه که به نبرد مونده - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 16:04
اون روز صبح خسته بودیم. هم من، هم ساحل، هم غزل. باید تست کاربرد مشتق می زدیم و کلی اش هم   مونده   بود. افتادم کف نمازخونه و سعی کردم یکم بخوابم. سروصدای بخاری نمازخونه نذاشت. بخاری داشت، اونم چه بخاری ای
دختر هجده ساله ای که از پنجره دبیرستان فرار کرد و ناپدید شد - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 16:04
فکر کردم ما چرا توی   دبیرستان   هامون لاکر نداریم؟ که وقتی عصبانی ایم محکم به هم بکوبیمش. یا وقت چرخوندن قفلش احساس آل کاپون بودن بهمون دست بده. چرا وقتی لقب دانش آموز رو می بوسیم و می ذاریم کنار، کسی لب
روزی که توران میرهادی رو دیدم - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 16:04
من محصل مدرسه فرهاد بودم. وقتی به اون سن و سال بودم، نمی فهمیدم که مثلا چه ضرورتی داره مدرسه ی من اسم و رسم دار باشه. اصلا چرا عمه و بابا (که از لابلای حرفهاشون پی برده بودم که وقتی بچه بودن به همین م
این چارّراه، آن ویلیام فاکنر، این سفیر - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 16:04
من احساس تعلق خاطر خاصی به بعضی از اماکن، خانه و ساختمان ها دارم. آموزشگاه   سفیر  ِ چهارراه تلفن خانه ی تهران یکی از همان جاهاست. چهارراه تلفن خانه کجاست؟ منطقه ای در شرق تهران، که به وضوح شور و هیجان ه