معضل ملامتِ مردم - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 16:04
یارا دیروز حاضر نمی شد تنها از روی فواره های حوض آب و آتش رد شود. اصرار داشت که یکی همراهش برود، وگرنه بچه ها زیر دست و پایشان او را له می کنند. عمه می گفت اگر ترس از ملامت   مردم   نبود، همراهش می رفتم.
فارنهایت 450 - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 16:04
خورشید کبیر پای ما را به یک چالشی باز کرده که از این قرار است :   فارنهایت   450 من تا سن دوازده-سیزده سالگی از آن دسته آدم هایی بودم که کلمه ی "افغانی" را تحت عنوان یک توهین تلقی می کردم. حتی تحت تاثیر
خداحافظ -خمیازه- - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 15:02
داشتیم از چهلم بابابزرگ برمی گشتیم. زنجفیل رو توی بغلم گرفته بودم و گره های موهای کاموایی اش رو باز می کردم. زنجفیلو، عید هفت سالگی ام مامانم بهم کادو داد. هنوزم دارمش. توی جیب جلویی اش هم آدرس خونه مون رو تا زدم گذاشتم که اگه گم شد، برش گردونن. کاپشن سبزم تنم بود. کاپشن سبزه رو بابا از مشهد آورده ب...
مراسم بستنِ پنجره - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 15:02
وقتی برای اولین بار اتاقم را دیدم، طبیعتا باید خوشحال می شدم. و انصافا هم خوشحال شدم. کاغذدیواری هایش صورتی و کاملا مطابق سلیقه ی من-در سن هشت سالگی-بود. ولی ناراحتی دیدنِ تنها یک پنجره ی نصفه و نیمه که به زور هم باز می شد، به خوشحالی ناشی از کاغذیواری های صورتی چربید. من همیشه دلم یک پنجره ی بزرگ و...
هرکه در این بزم مقرب تر است - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 15:02
1. هربار که به هر دلیلی مجبور شدم، شب بیداری بکشم، صبحش به هرکس که گفتم، با افتخار تام جواب داد که تا دو ساعت بیشتر از من بیدار بوده است. خلاصه که هرگز پیش نیامده، به کسی بگویم تا سه بیدار بوده ام و طرف مقابل، تا ساعت چهار بیدار نمانده باشد. بعد که می پرسم چرا، این پا و آن پا می کند. می گوید نتوانست...
بربادرفته ی اصل - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 15:02
پدرم دو ساعت پیش که برگشت خانه، با حیرت و شگفتی گفت «مرجان پونصد تومن کتاب خریده!». من هم با حیرت دو چندان تکرار کردم «پونصد تومن کتاااب؟» و او سه باره تکرار کرد و درحالی که می گفت «پونصد تومن کتاااب ... » با دست ارتفاع کتاب های خریداری شده را نشان داد. نیم ساعت بعدش عمه ام (اَز اِ رکورد، مرجان عمه ...
اندر فضیلت فایت کلاب - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:33
کسی از داشتن «اختلال تجزیه هویت» لذت نمی برد. ولی گاهی اوقات دلم یک تایلر دردن می خواهد که بالای سرم باشد و محکم بکوبد به سرم. که لوله ی سرد تفنگ را بگیرد روی شقیقه ام، وادارم کند که بروم دنبال علایق خودم. تایلر دردن رئیس پروژه میهم است، غیرممکن است به دنبال آبادانی و سازندگی باشد. ولی اگر تایلر درد...
کتاب 100 صفحه ای نمی خواند - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 21:44
خاطرات زنگ ادبیات به حدی برای من جدی ست که می توانم در زمره ی "خاطراتِ (جای خالی به دلخواه پر شود) محاله یادم بره" قرارش بدهم. جای خالی را زنگ ادبیات پر می کند. می خواستم عنوان پست را هم زنگ ادبیات انتخاب کنم، نشد. حس کردم این خاطره ای که قرار است تعریف کنم عنوان معقول تری ست. (شهرزاد می بینید؟ دیدی
هالی گولایتلی؟ بله (یادداشت عصر جمعه) - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 11:10
هدف این بود که سر ظهر ساعت دوازده دست به عمل فوق العاده ی پست گذاشتن بزنم، ولی با خودم گفتم (مدل دوبله های گلوری) هی، چرا موکول نکنم به عصر؟ می دونی چند وقته عصر جمعه پست نذاشتی فرزند؟ اولند: وای خدایا خداوندا امتحانا تموم شد، بالاخره یازدهمین سال تحصیل رو بوسیدم و روش یه پتوی کت و کلفت مامانی کشید
عقایدم در رابطه با تن ماهی و حامد بهداد و آموزش پرورش - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 2:36
اولند : ما شمالیا تن ماهی برامون کسر شأنـه. انگار داری نسخه ی تقلیدبرداری شده از ماهی تناول می کنی. به قول یکی از دوستان تن ماهی فیک می زنه، ما اوریجینالیم. (اون پوزخنده که خودتون می دونین). دومند : این قدر حامد بهداد رو توی همه فیلما عصبی دیدم، وقتی توی یه فیلمی عصبی نیست، من عصبی می شم که چرا عصبی
1/ زشت است؟ بله (یادداشت عصر جمعه) - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 21:51
حالا خوب است یک روز همه حالت تهوع بگیریم بیفتیم بمیریم از این همه روزمرگی؟ کجای دنیا راحت می شود از دلمُرده شدن ما؟ دقت کرده ای ساعت سه روز جمعه چه قدر مزخرف است؟ برای شروع هرکاری یا خیلی دیر شده، یا هنوز خیلی زود است.حالا خوب است بگویم، خسته شدم بس که روی کاناپه ی رنگ و رو رفته ی قرمز خانه دراز کشی
Home - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 21:51
یک دوست ساکن لندن هم داشتم. به قول خودشان «پِن فرندم» بود. اسمش جاناتان بود و موهای قرمز-قهوه ای داشت و یک ته لهجه ی اسکاتلندی هم موقع ادای بعضی از کلمات در صدایش حس می شد. البته بلا به دور، من صدایش را فقط در یکی دوتا از پیام های صوتی که برایم فرستاده بود شنیده بودم و نه چیز دیگر! بقیه ارتباطمان مح
هجده ساله اید؟ خیر (یادداشت عصر جمعه) - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 7:56
سالی که ما متولد شدیم مصادف بود ریاست جمهوری آقای خاتمی. و من خودم تازه همین چندسال قبل متوجه شدم، چون اصلا خیالی هم نبود که بخوام بدونم زمان تولدم چه کسی رئیس جمهور بوده. بعد شد 84. پدیده ی محمود احمدی نژاد. و سال 88 ما ده سالمون بود. بی خیال، سرخوش. یادمه جمعه ی انتخابات اثاث کشی داشتیم. آتوسا برا
قدرت برند خوانی - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 7:56
یک انجمنی هم داشتیم تحت عنوان «چهارشنبه ها بنفش می پوشیم» و همان طور که از اسمش برمی آید، چهارشنبه ها بنفش می پوشیدیم، یک کیک خامه ای هم هر سه شنبه شب می پختیم و رویش را با انواع انگور-صدالبته انگور بنفش-و گل های یاسی و صورتی ساخته شده از فوندانت، تزئین می کردیم. اگر دست بگذارید روی گویِ غیبگوی گوگل
#بدن_من - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 7:56
بدن من اسم چالشیه که این روزا خیلی فراگیر شده و من حتم دارم که شما هم دیدین. اما اولین باری که توی یه وبلاگ دیدمش، وبلاگ جیغ صورتی بود. من هم ترجیح دادم توی وبلاگم در این رابطه بنویسم تا توی اینستاگرام :) برای من، مسئله ی خجالت کشیدن از بدنم، از سیزده چهارده سالگی شروع نشد. حتی از هفت هشت سالگی هم ش
2 / Home - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 23:56
یک دوست ساکن لندن هم داشتم. به قول خودشان «پِن فرندم» بود. اسمش جاناتان بود و موهای قرمز-قهوه ای داشت و یک ته لهجه ی اسکاتلندی هم موقع ادای بعضی از کلمات در صدایش حس می شد. البته بلا به دور، من صدایش را فقط در یکی دوتا از پیام های صوتی که برایم
1/ زشت است؟ بله - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 18:29
حالا خوب است یک روز همه حالت تهوع بگیریم بیفتیم بمیریم از این همه روزمرگی؟ کجای دنیا راحت می شود از دلمُرده شدن ما؟ دقت کرده ای ساعت سه روز جمعه چه قدر مزخرف است؟ برای شروع هرکاری یا خیلی دیر شده، یا هنوز خیلی زود است. حالا خوب است بگویم، خسته شدم بس