این همه دوری
-
تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 0:32
تهران یک مرتبه سرد شد. من پنجره اتاقم را بستم، اما بابا تازه در ایوان را باز گذاشت، میگفت اتفاقا هوا خوب است و باید لذت برد. سر ظهر که خوابش برده بود، قایمکی رفتم تا در ایوان را ببندم. یک نفر جلوی پارک ترانهی "ابر میبارد" شجریان را گذاشته و سرش را میان دستهایش پنهان کرده بود. گاهی شانههایش میلرزیدند...
بسه دنیا دیگه بسه
-
تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 0:32
"توجه به جزئیات، بیش از حد لزوم." این تمام چیزی بود که آقای ویراستار، آقای ناشر، آقای ادمین، آقای ... به من میگفتند. میگفتند "شما بیش از حد توصیف میکنی، خواننده خسته میشه." هی میگفتم "به پیر، به پیغمبر قسم که خوانندهها با حوصلهتر از چیزی هستن که شما تصور میکنید"، گفتن نه. البته که طبیعتا تا حدودی هم...
ندارد.
-
تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 0:32
حالا یک فایل ورد باز میکنم. ساعت ها به صفحهی خالی و خط عمودی که مرتبا به من چشمک میزند خیره میشوم. نمیدانم از چه و از کجا بنویسم. دوستم میگفت "چرا هیچ وقت نویسنده نشدی؟ ما فکر میکردیم به محض فارغ التحصیلی از دبیرستان اسم در کنی و نویسنده بشی. " باید بهش میگفتم "چشمم باز شد. همش با خودم میگم، خب بنوی...
شما ما رو می بینید؟
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
عصرها یارا را از خانه ی خاله به زور به خانه ی خودمان می آورم و دوتایی می نشینیم پشت سیستم تا کلاس شروع شود. خانوم با انگشت هایش شروع به شمارش می کند و بعد سرعت شمارش را بالا می برد و یارا حواسش پرت می شود و کلی می خندد، خانوم هم می خندد، سیزده نفر پسربچه ی دیگر هم در خانه شان می خندند. یکی از بچه ها...
بریده ای از داستانی که داستان نشد
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
*** مادر برای ما همیشه مادر بود. یعنی شمایل تمام یک مادر را در ذهن همگان تداعی میکرد. دائما سرش شلوغ بود و عطر صابون گل سرخ و غذاهای خوشمزه می داد. ای بوی خوش غذاها بسیار مهم بود، چراکه زن عموجان هم همیشه بوی غذا می داد اما چه غذایی؟ سیب زمینی پخته و خیارشور. اما بوی مادر بوی زندگی بود. موهایش را با...
دلخوشی های صدکلمه ای
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
حالا فرصت زیادی برای کتاب خواندن دارم. احساس میکنم بعد از مدت ها به وصال یکی از رفقای دیرینه ام رسیده ام و حالا که سطر به سطرش را می خوانم گاهی در دل از شادی بغض خنده ام میترکد. دوستهای مجازی زیادی پیدا کرده ام، و دروغ چرا؛ دوستهای مجازی برای من واقعی تر از دوستهای واقعی بوده اند. وقت بیشتری را با ب...
بیا از اینجا برویم
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
بدنمان خشک می شد از ساعت ها بی حرکت نشستن در ماشین. تعدادمان زیاد بود، اما ماشین کوچک بود. یک بار خاله گفت اینطور که همه کج کج نشسته ایم، به شیرینی های تری می مانیم که در یک بسته چیده شده باشند. بعد من خندیدم و آرنج نفر کناری در دنده هایم فرو رفت و نفسم بند آمد ولی نفهمیدم از درد بود یا از خنده. بعد...
قربان، این نامه را بخوانید
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
تاریک بود. بدنم درد می کرد و حقیقتا بدم نمی آمد که سرما خورده باشم، دلم میخواست یکی دو روزی دانشگاه نروم و زیر پتوی گرم قایم شوم. مامان پتوهای مادربزرگ را از زیرزمین آورده بود و من میگفتم "این پتوها اینقدر گرمن که اگه خوابتم نیاد هیپوکسی میشی و چشمات سیاهی میره و تمام". به هر جان کندنی، بیدار شده بو...
به خانه برمیگردی
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
زن جوان از خواب بیدار میشود. موهای بلندش را از پشت یقه پیراهنش بیرون میآورد و جلوی آینه آنها را مرتب میکند. شتابزده صورتش را آرایش میکند و برای رفتن حاضر میشود. دستهایش را به دو طرف در جیپ میگیرد و هیکلش را بالا میکشد تا روی صندلی بنشیند. آینه را که تنظیم میکند لحظهای به خطوط فرورفته کنج چشمش نگاه م...
یک خاطره از بهار بشنوید
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
از پلههایی که منتهی به پشت بام میشد بالا رفتم. راه پله تاریک بود و چراغها سوخته. همسایهی قبلی کالسکه بچهاش را در چارچوب پاگرد جا گذاشته بود. صدای خرخر آرامی از زیر بالشتکهای کالسکه شنیدم. سه بچهگربه بودند. ضعیف و لاغر. از شدت سرما بدنهای کممو و ظریفشان می لرزید. روی پله نشستم و یکیشان را روی پایم گذ...
تویی خودِ خود عشق
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
"اهل کدوم دیاری کجا تو خونه داری که قبله گاهم اونجاست هرجا که پا میذاری ... " خانه یک بهارخواب بزرگ داشت که تقریبا خالی بود. تنها یک فرش دستباف قرمز پاخورده کف زمین پهن شده بود و لاغیر. آنجا کنار پنجره روی یک تشک دراز می کشیدم و منتظر می ماندم تا مادربزرگ از خواب بیدار شود. بعد که بیدار میشد، باهم ب...
اولین دوست صمیمی
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
این نوشته برای چالش بلاگردون نوشته شده. به دعوت نسرین عزیزم. 3> ----------- گمان میکنم من همیشه یک مادر هستم، حتی اگر هرگز بچهدار نشوم. به مراتب پیش آمده که اشتباها دیگران به هنگام صدا زدن اسمم دچار سکته زبانی شوند و به جای مانا صدایم کنند "مامان". در دبستان که خالهبازی میکردیم، من هرگز نقشی جز مادر...
کودکانه - فرهاد
-
تاریخ: 1400/1/9 ساعت: 17:21
آن سال بهار هنوز به ما نرسیده بود. اسفند ماه بود و همچنان کاپشنهای بزرگ و پفکی به تن میکردیم. دایره وار کف زمین نشسته بودیم و صدای باز کردن زرورق دور کیکهای براونی سکوت ناشی از سرما را میشکست. "شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد ... " با خودم فکر کردم که به زودی در جاده خواهیم ب...
خدا تو را از من نگیرد ...
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:36
شکوفه ی جمال تو شکفته در خیالِ من چرا نمیکنی نظر به زردیِ جمالِ من ؟ بهار من گذشته شاید ...
نترسید
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:36
سکانسی در فیلم درباره الی یادم می آید، که در آن صابر ابر، که از بلاتکلیفی و سردرگمیِ وضع موجود پریشان حال و عصبی ست، اصرار دارد با سپیده صحبت کند و سوالی درباره نامزد گمشده اش از او بپرسد. و رفقای سپی
من شب را تحمل کردم بی آنکه ...
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:36
حالا چهل سالم شده. دقیقا دو ماه به چهل و یک سالگی ام مانده و پشت میز آشپزخانه نشسته ام. تازه ناخن هایم را لاک زده ام. لاک قرمز. مدت هاست که لاک قرمز نزده ام. زمانی که دانشجو بودم، لاک قرمز زیاد میزدم.
در ستایش چندلر و مانیکا
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:36
من به چیزی به اسم soulmate اعتقادی ندارم. من فکر نمیکنم که من و تو توی سرنوشتمون نوشته شده که به هم برسیم. من فکر میکنم که ما عاشق هم میشیم، و برای رابطه مون خیلی جدی تلاش میکنیم. مانیکا گلر، قسمت
آی قصه ...
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:36
در شرح خانه و همسایه هایمان برایتان اینجور بگویم که ما در طبقه سوم می نشینیم، عمه ام طبقه دوم و در واحد پشتی طبقه دوم یک خانم متشخص شصت و خرده ای ساله به نام "خانم ولیمی". هرچند که "ولیمی" نام خانوادگ
که صرفا یک چیزی گفته باشم و روی دلم نمانده باشد
-
تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 20:36
حتی دلم برای آن خانه ی قبلی تنگ شده. خانه ی قبلی که شصت متر بود و هیچ چشم انداز دلگشایی نداشت و بدتر از همه ... در اتاق من هیچ پنجره ای نبود. از آبان تا اسفند هیچ صدایی از باران های پاییزی و زمستانی ن
یک نامه برای نارگل
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 0:42
بیست و چهارم بهمن ماهِ سال یک هزار و سیصد و فلان / یا هـو / نارگل خانم؛ زیبای جان. عزیزِ من. حرف زیادی ندارم، فقط خواستم بگویم همه اش بخاطر خودت بود. بخاطر خودت بود که گفتم نرو، کنار منِ بخت برگشته